• آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها
18:09

کانال تلگرام سایت

جهت آگاهی از رمز فیلم ها و سریال ها در کانال تلگرام سایت عضو شوید رمزها در کانال سایت موجود می باشد اگر می خواهید فیلم ها و سریالهای سایت shamtin همچنان رایگان باقی بماند لطفا کانال و سایت شامتین را به دوستان خود معرفی کنید آدرس سایت http://shamtin1.com کانال تلگرام سایت @shamtinfilm تماس با مدیریت @shamtin1 ); ?
); ?
); ?
); ?
اپلیکیشن سایت ما را نیز میتوانید از همین اینجا دانلود کنید دانلود اپلیکیشن اندروید سایت فیلم و موسیقی شامتین

سلام

دوستان گرامی این سایت یک سایت فیلم و موسیقی است ولی امروز یکی از دوستان عزیزم برایم یک داستانکی که خودش نوشته بود برایم ارسال کرد که دلم نیومد با شما اشتراکش نذارم امیدوارم بخونیدش و از خواندنش لذت ببرید و با کامنت های زیبایتان خوشحالش کنید ….

با سپاس

سلام عزیزان مصطفی عزیزپوراحمدی هستم میخام  اولین داستانی خودمو که از فکر خودم هست و نوشتم برای شما هم بنویسم
روزی روزگاری دختر بچه ای داشت  کنار در  حیاط خونه شون بچه های همسایه رو بازی می‌کردن نگاه می کرد و دوست داشت خودش هم جزء اونا باشه و باهاشون بازی کنه چون ناشنوا بود و نمی تونست با بچه ها ارتباط برقرار کنه روز ها این صحنه تکرار می شد و آرزوی بازی کردن با بچه ها بیشتر رو بیشتر می شد یه روز باباش اون رو دید که بچه هارو درحال بازی کردن نگاه می کنه و با هر شادی و هیجان بچه ها دخترش دست هاشو بیشتر به هم می فشورد و توی نگاهش مشخص می‌شد که داره آرزویی می‌کنه و پدر ناراحت شدو رفت و دستی به سر دخترش کشید و نوازشش کرد و فردای اون روز کوله پشتی و لباس نظامی داشت از خونه می‌رفت دخترک هم  و خداحافظی کوتاهی کرد و نمیدونست بابا به کجا داره میره فکر می‌کرد مثل همیشه می‌خواد بره سرکار و نمایش تئاثر و برگرده مثل همیشه ولی مادر رو دید که ناراحت و پریشون هستش و ازش پرسید چه شده مامانی و مادر گفت هیچی عزیزم  دختربچه به همین جواب راضی شد و رفت به تماشای بازی بچه ها نشست وثل همیشه پدر هم از مادر خداحافظی ای کرد و رفت  چند روز گذشت و تکرار  می شد ولی خبری از پدر نشد بود تا یک ماه که نامه ای از پدر به دست مادر رسید و در آن نامه نام پدر نوشته شده بود و گفته بود سلام به همسر وفادارم ببخش که تنهایتان گذاشتم ببخش بود و نبودن های من در خط مقدم جبهه هستم و این نامه را می‌نویسم و شاید آخرین نامه من باشه و من الان اینجام واسه دفاع از کشورم و ادا کردنه نذر خود من نذر کردم با این کاری سلامتی دخترمون رو از خدا بخام و شفا پیدا کنه  و بتونه با با بچه ها بازی کنه و امیدوارم خدا درخواست منو قبول کنه نامه که تمام شد بعد از چندروز دختر کوچولو بسیار بیمار شده بود و مادرش اونو برده بود بیمارستان بستری کرده بود تا چند روزی بیمارستان بودن که مادر خیلی نگران شده بود همسرش توی خط مقدم جنگ بود و دخترش بیمار شده روزها می‌گذشت مادر بیشتر نگران شده چون دکترا نمیدونست دختر کوچولو چرا سردرد و تب داره و فقط میگفتن براش دعا کنید مادر هم با نگرانی زیاد همیشه می‌رفت در نماز خانه بیمارستان دعا و نماز می خوند یک شب که مادر خیلی خسته بود و درحال نماز و دعا خونده  خوابش برد و در خواب همسرش رو دید که لبخندی روی لب و داره و با لباس سفیدی به طرفش می یومد وقتی که کنار مادر رسید و پیشونی رو بوسید و از مادر پرسید چرا این همه ناراحتی خانم مادر جواب داد دخترمون داره از درد عذاب میکشه و خبری از تو و نامه هات نیست بابا جواب داد نگران دخترمون نباش انشالله خوب میشه خدا باهامونه و من هم برای سلامتی دخترمون نذر کرده بودم چه اون رو ادا کردم و بزودی انشالله خدا حالشو از قبل هم بهتر می‌کنه و نگران دخترمون نباش عزیزم من هم تا چند روز دیگه برمی گردم به خونه و قول بده هیچوقت خودتو ناراحت و نگران نکنی از کار های خدا خدا خودش سرنوشتمو رو رقم میزنه و خودمون فقط باید شکرگزارش باشیم و یهو مادر با صدای راه رو های بیمارستان از خواب پرید و بیدار شد و به سمت راه رو های بیمارستان رفت و نگاهی کرد که دید تعدادی از پرستارا سمت اتاق دخترش می رفتن و می یومدن مادر با ترس و نگرانی به طرف اتاق دخترش رفت و میخاست بره توی اتاق که یکی از پرستارا جلوشو گرفت و نگذاشت بره داخل اتاق دخترش و مادر جلوی در وایستاد و می دیدی که دکترا دارن ماساژ قلبی و شوک قبلی به دخترش می دن و تلاش می‌کنند تا دختر کوچولو قلب بکار بیوفته ولی بعد از چند دقیقه تلاش قلب دخترکوچولو ایست کامل کرد و دکتر دست از تلاش برداشت و گفت متاسفانه تموم کرده و کاری ازمو بر نمیاد تا دکتر این حرفو زد مادر با تمام قدرت خودش پرستارها رو کنار زد و خودشو به دختر رسون و فریاد زد دخترم نمرده دخترم پاشو دخترم بابا داره میاد بیدار شو بابایی برای سلامتی تو نذر کرده و تو نباید از پیشمون بری چشماتو باز کن یکی از پرستارا اومد مادر رو از دختر کوچولو جدا کنه که دکتر نه اینکارو نکن بزار مادر با دخترش باشه  لازم نیست جداشون کنی فعلا  پرستارا و دکتر داشتن از اتاق خارج می شدن که ناگهان صدای برگشت ضربان قلب دخترکوچولو اومد مادر دخترشو بوسید و نوازش کرد و از خوشحالی و گریه بی هوش شد پرستارا مادرو از اتاق خارج کردن و بقیه به دختر کوچولو رسیدگی کردن بعد از یک ساعت مادر بهوش اومد و اطرافشو نگاه کرد و گفت دخترم دخترم کجاست پرستاری که در کنار مادر بود جواب داد نگران نباشی دخترتون حالش از قبل هم بهتر شده و با لطف خدا شنوایی شو هم بدست آورده و خدارو شکر کنید تا چند دقیقه دیگه هم می تونی برید پیشش‌ دخترتو ببینید مادر وقتی رفت دخترشو دید و صداش زد گفت دخترکوچولوی من  و دخترهم سریع جواب داد و مادرهم با تعجب گفت الهی قربونت بشم عزیزم تو داری می شنونی و حرف می‌زنی عزیزم تو دیگه می‌تونی با بچه ها بازی کنی و دوست پیدا کنی قربونت بشم دختر با خوشحالی از مادر پرسید بابایی کجاست میخام صدای بابارو بشنوم و باهاش حرف بزنم مادر گفت بابا رفته راه دوری و و برای سلامتی تو نذری کرده که رفته اونو ادا کنه و میادش عزیزم مادر و دختر به خونه رفتن چندروزی گذشت ولی خبری از پدر نشده بود تا اینکه یه شب پدر به خواب دختر اومد دخترکوچولو دید باباش خیلی خوشحاله و بابا گفت دخترم خیلی خوشحالم که خوب شدی و می‌شنوی دخترم از شنوایید درست استفاده کن و مامانتو اذیت نکن دخترم انشالله فردا میام خونه و فردای آن روز خبری اومد که تن شهید از خط مقدم جبهه آوردن و مادرهم دست دخترشو گرفت و به راه افتاد مادر میدونست و حس می‌کرد همسرش شهید شده و امروز اونو آوردن دخترکوچولو از مادر پرسید کجا داریم میریم مادر جواب داد داریم میریم به استقبال بابایی و دوستاش و باهم به راه افتادن
پایان داستان
اگر که از داستان من خوشتان آمد به دیگران هم بفرستید ممنون از شما این هم آدرس اینستاگرام من
https://instagram.com/_u/mostafaazizpor25?r=sun1

مطالب مشابه با این مطلب

    برچسب ها

    این مطلب بدون برچسب می باشد.

    ارسال دیدگاه جدید

    ۴ نظر ارسال شده
    1. مجتبی گفت:

      بسیار زیبا و عالی

    2. مجتبی گفت:

      بسیار خوب و عالی

    3. عليرضا گفت:

      احسنت به پسر خاله مصطفی خودم👏🏻👏🏻

    4. حسین گفت:

      عالی و تاثیر گذار

    لطفا معادله امنیتی زیر را حل کنید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

    به نکات زیر توجه کنید

    • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
    • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.